تبليغاتX
در همسایگی خدا


در همسایگی خدا


 

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی

همچون نیلوفری باش در آب

زندگی در آب بدون تماس با آب!

زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات

ریاضیات وابسته به ذهن اند

و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 8:47 توسط دوست خدا|

 

این روزها که می گذرد احساس می کنم خیلی نزدیکتری

نمیدانم تو به زمین نزدیکتر شدی

یا من اوج گرفته ام به سوی تو

هر چه هست قرابت دلنشینی ست

کاش تمام نشود  

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 13:54 توسط دوست خدا|

 

گاهي روزها و هفته ها مي گذرند بي آنکه هيچ حرکت لطف آميزی از ديگران ببينيم.

اين دوره ها که گويي عطوفت انساني از ميان رفته است دشوارند و زندگي فقط به تنازع بقاع مي نمايد.

اینجاست که بايد اجاق خود را بررسی کنيم.بايد نور بيشتري به آن ببخشيم

 و بکوشيم اتاق تاريک زندگيمان را روشن کنيم.

هنگامی که صداي جرقه هاي آتش و ترکيدن هيزم را مي شنويم

 و آنگاه که قصه هاي شعله ها را می خوانيم اميد به سوي ما باز مي گردد.

اگر قادر به عشق ورزيدن باشيم قادر به دوست داشته شدن نيز خواهيم بود

فقط زمان مطرح است.

 تمام راه ها به يک جا ختم ميشوند ؛ اما تو راه خود را انتخاب کن

و آن را تا آخر طی کن. سعي نکن که در همه راهها قدم بگذاري.

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 16:8 توسط دوست خدا|

 

Green-Apple.jpg

 

هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :
دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد.
شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .
عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.

 

جبران خلیل جبران

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 14:48 توسط دوست خدا|

 

 

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 12:16 توسط دوست خدا|

 

 

 

عـیــــد یعنــی:
پیچش دست نوازشگر یاس
دورِ اندام سپیدار بلند
کیسه هایی که همه سرشارند....
از خرید لبخند!


 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 9:55 توسط دوست خدا|

 

من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم

 تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي

 او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم

تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود

 او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 11:15 توسط دوست خدا|

 

براي خودم شمعی روشن می کنم
براي دست هایم می نوازم
انگشتانم جان می گیرند
به رقص می آیند،می نویسند
براي خودم شمعی روشن می کنم
چشم هایم پر از روشنایی می شود
ناوک نگاهم خیس
گونه هایم تر
زبانم شور
براي خودم شمعی روشن می کنم
تابلویی می کشم
اثری می گذارم
هق هقی می کنم
نفسی می کشم
شمع خاموش می شود
براي خودم شمعی روشن می کنم
شاید...چون مدت هاست
کسی برايم از گرما هدیه ای نیاورده
برايم شمعی بیاورید
شاید...آخرین شمعی باشد که می لرزد
می خواهم فوتش کنم

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 15:1 توسط دوست خدا|

 

روزگار عوض شده است. آن سال‌های دورتر که هنوز هر چیز در جای خود بود، آدم‌ها روی زمین راه می‌رفتند، رودخانه‌ها رو به دریا جریان داشتند و آسمان پروازگاه پرندگان بود.

حالا دیگر همه چیز عوض شده است؛ آدم‌ها در آسمان پرواز می‌کنند، روی رودخانه‌ها سد می‌سازند و آب  را سر‌بالا می‌برند. پرندگان را هم خشک می‌کنند و آنها را می‌چسبانند به دیوار خانه‌ها.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:38 توسط دوست خدا|

 

قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 16:1 توسط دوست خدا|


مطالب پيشين
» زندگی را به تمامی زندگی کن
» نزدیک تر از نزدیک
»
» گفتگو با سیب
» یک استکان یاد خدا
» عید یعنی
»
» شمعی بیفروز
» زمونه عوض شده
» خدایا دوست من میشوی ؟
Design By : Pars Skin